تبليغاتX
کیقباد

کیقباد

از هر چه که بشود نوشت

ساندویچ با نون اضافه !

 

اردیبهشت هم تمام شد ،

اردیبهشت با روز اضافه !

همه چیز تمام می شود چه با اضافه و چه بی اضافه

ماه سی و یک روزه فکر می کند تمام نمی شود . کش می آید !

اما تمام می شود . ماه سی و یک روزه هم تمام می شود . حتی اگر بهشت . اردیبهشت .

اردیبهشت هم تمام می شود ، چه با روز اضافه و چه بی روز اضافه .

مثل ساندویچ !

ساندویچ هم تمام می شود ، 

جه با نان اضافه و چه بی نان اضافه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:57  توسط کیقباد  | 

خیام !

مثل اینکه روز خیام است . فلذا عجالتا" حافظ  را اندکی  وا می گذاریم و می پردازیم به خیام !

و آن اینکه همانگونه که استحضار دارید تا همین دیروز پریروز ، رسم بود که هر خانواده ای دست کم هفت هشت تا بچه داشته باشد . چندانکه خود ما شاهد عینی ی این قضیه هستیم . یعنی که اغلب هم سن و سالان ما متعلق به خانواده های شلوغ و پرجمعیت می باشند .

البته که این رسم هنوز و کاملا"  ور نیفتاده است و هستند خانواده های عیالواری که نه دیروز و پریروز که همین امروز نیز هفت هشت تایی هستند و رایانه ... ببخشید یارانه ی هفت هشت نفری می گیرند .

گفتم یارانه یادم از ایام قدیم آمد و داس مه نو . یعنی خاطرات بگذشته . خاطرات حلب روغن نباتی . که وقتی دوره دوره ی کوپن بود و اجناس کوپنی ، خانواده های پر جمعیت خیلی خوش به حالشان می شد وقتی کوپن روغن اعلام می شد . چرا که یک حلب روغن کامل و دست نخورده نصیب شان می شد . بیچاره خانواده های کم جمعیت تر که باید ظرف می آوردند و بقال محترم با دستان تمیز که مرتب آنرا می کشید به پیراهن یا شلوارش و مثلا آنها را پاک می کرد ، به قدر کوپن شان مقداری روغن می ریخت درون ظرف هاشان . 

و اینگونه بود که این ضرب المثل باب شد که هر کسی باید بقدر کوپنش حرف بزند !

باری . حالا دیگر آن روزها گذشته است و  آن سبو بشکست و آن روغن بریخت . هر چه بود و هر چه هست ، قدر مسلم آنکه دیگر حتی نه به هوای روغن کوپنی و نه حتی بخاطر یک میلیون تومان وعده ی اعطایی ی اعطا نشده ی دولت - ی ها رو حال کردین - که حتی بخاطر یارانه ی هدفمند شده نیز کسی را یارای تشکیل خانواده ی عیالوار و چندین نفره نمی باشد .

زمان خیام اما زمانه ی دگری بود . زمانه ای که بطور قطع و یقین هر خانواده ای حداقل هفت هشت نفری بودند و بی هیچ چشمداشت روغن کوپنی و هیچ طمع یک میلیون تومانی و ایضا" بی هیچ رایانه و یارانه ای ، در هر خانواده ای هفت هشت تا بچه ی قد و نیمقد ورجه وورجه می کردند از سر و کول هم بالا می رفتند .

و البته خانواده ی خیام نیز از این قاعده مستثنی نبوده است لابد . و چون چنین بوده است و چون در آن ایام هنوز اینهمه نقار و کدورت و دوری بین اقوام و خویشان ، چندانکه امروزه ساری و جاری است در میان نبوده است ، و  جناب خیام نیشابوری نیز در شهر نیشابور و در میان اینهمه خویش و قوم زندگی می کرده است ، حالا شما تصور کنید  ایشان را و  اینهمه دایی و عمو و عمه و خاله و  پسر عمو و دختر عمو و پسر خاله و پسر عمه و دختر دایی و دختر عمه و خاله و خاله زاده و عمو و عمه زاده و ...

و اینکه خیامی که او بوده است و افکاری که او داشته است و سجایا و خصایا و رفتار و کردار و گفتاری که او را بوده است ، چه می کرده و چگونه سر  می کرده است با اینهمه قوم و خویش !

فکر کن خیام را که دارد همین رباعی هایی که بعد از هفتصد هشتصد سال هنوز خیلی ها در گل و لای فهم و درک آن مثل خر گیر کرده اند ، برای دوست و آشنا و اهل و عیال و اقوام و خویشان خویش می خواند !

تصورش نیز کمی تا قسمتی سخت است . که حتی جانگداز است !

بعد نوشت : فکر می کنم وضعیت حسین پناهی نیز از این لحاظ تا حدود زیادی شبیه وضعیت خیام بوده است احیانا" !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:5  توسط کیقباد  | 

آیت الله بهجت !

میگم کاشکی آخوند بودم . پیر می شدم . ضعیف می شدم . نحیف می شدم  . بعدش می شدم آیت الله بهجت !

امشب که نشون میداد سالگرد فوت ایشون رو  ، یهو به سرم زد که اینجوری بگم . بعدشم میگم از ما که گذشته دیگه اما یعنی میشه  توو اینهمه طلبه یکی باشه که دلش بخواد  آیت الله بهجت بشه ؟!

حرف من تایید یا تکذیب کسی نیست . حالا نگین این چشه امشب که زده توو کار آخوندا . نقل این حرفا نیس اصلا . کاری به خوب و بدشونم ندارم  فعلا . حتی مهم نیست این چیزایی که  راجع بهشون  میگن راسته یا دروغ . همین ماجرای عرفان و کرامات و این چیزا .

اینم مهم نیست پیرارسال که هنوز آیت الله بهجت زنده بود ،  توو هواپیما اون آخراش نشسته بودم و ناخواسته ! می شنیدم دو تا از خانمای مهماندار داشتن راجع به ایشون حرف میزدن . بعد یکیشون که اتفاقا" خوشگلتر و با کلاس تر ! بود داشت از کرامات ایشون می گفت . و اینکه رفته قم خونه ی آیت الله بهجت  .

میگم بالاخره هستن کسایی که این چیزا رو قبول دارن . این آدما رو . این آدما و کرامات شون .  کرامات واقعی یا ادعایی .بالاخره یه جورایی  قبول دارن این قضیه ی کرامات و عرفان رو . مخصوصا" وقتی که از ناحیه آدمایی مث آیت الله بهجت باشه .

میگم خب با این تفاصیل ! ، وقتی خیلی ها این آدما رو ، این تیپ آدما رو قبول دارن ، یعنی ممکنه یه طلبه ای باشه که امشب که توو حجره اش نشسته و داره صدا و سیما ! رو تماشا میکنه و فیلم آیت الله بهجت رو می بینه ، توو دلش بگه خدایا یعنی میشه منم یه روزی  ضعیف بشم ، نحیف بشم ، آیت الله بهجت بشم ؟!

یعنی میشه ؟!

 این یعنی میشه رو من میگم نه اون طلبه . اون طلبه اگه بخواد این یعنی میشه رو بگه ، همون بالا توو پارگراف بالایی و توو حجره ای که نشسته میگه نه اینجا . 

این یعنی میشه ای که من میگم یعنی  میشه یه طلبه ای باشه که دلش نخواد چاق بشه ، چله بشه ،گنده بشه ، گردن کلفت بشه ، وزیر بشه ، وکیل بشه ، قاضی بشه ، رئیس بشه ؟!

یه طلبه ای که دلش بخواد پیشنماز یه مسجد کوچولو و نقلی بشه . بعدش هی پیر بشه . پیر بشه . ضعیف بشه . نحیف بشه و بشه آیت الله بهجت !

یعنی میشه ؟!

بعدش میگم ممکنه نشه اما اگه بشه چی میشه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:20  توسط کیقباد  | 

خواب ابدی !


خدایا  شکرت - ضمنا" هر کی میگه خدا نیس ، الکی میگه . خودش نیس . چقدر توهین آخه ؟! . بس کنید تو رو خدا . اینقده به مقدسات ما توهین نکنید . چیه هی خدا نیس خدا نیس . خب نیس که نیس . به درک که نیس . قبول نداری بیا گز کن . بعدشم نیست بود نیسک بود نیس بود نمیدونم چی بود ولی بنظرم یه شهری بود توو فرانسه . همون فرانسه ای که پس پریروزا شوور اون خانمه رئیس جمهور نشد . حالا دلتون خنک شد حالا . بابا حسودی ام حدی داره بخدا . خب دلش خواسته زن یه آدم نیم تر از خودش کوتاه تر شده . شده که شده . دلش خواسته . شمام میتونی برو یه زنی بگیر دو متر از خودت درازتر . خب نمیتونی دیگه . به سارکوزی چه ربطی داره . خوبه اونم بیاد حسودی کنه . بخدا درست نیس . بخدا حسادت پدر ما ملت رو در آورد  بخدا . بخدا که هنوز نفهمیدیم از کجا داریم میخوریم . حالا تو هی بیا بگو خدا نیس . هی بگو من خدا ناباوارم . چه میدونم لائیکم . لامذهبم . ملحدم . کافرم . لا ادری ام . خب بگو . بگو تا چیز از چیزت در بره . اصلا تو هر چی میخوایی باش . به من چه . به تو چه . دلم خواس که دلم خواس . دلم خواس بگم خدایا شکرت ضمنا" - خدایا شکرت که وقت خواب رسید . آره میگم . میگم خدایا شکرت . خدایا شکرت که امشبم گذشت و ساعت رسید به دوازده . خدایا شکرت که وقت خواب رسید . خدایا ممنون که یه وقتی گذاشتی واسه خوابیدن . خدایا اگه قرار بود همش بیدار بودیم ، بیدار می موندیم ، اگه قرار بود نخوابیم ، اگه نمیشد بخوابیم ، اگه شب نمی گذشت ، اگه شب به نیمه نمی رسید ، اگه دوازده شب نمی شد ، اگه وقت خواب نمی رسید ، اگه ...

آخ اگه نمیشد خوابید . آخ اگه نشه خوابید ...

اینه که دیگه اینقده به مقدسات ما توهین نکن پدر . بذار این نصفه شبی کپه ی مرگمونو بذاریم و بکپیم . تو که یه عمره داری به ما توهین میکنی . هزار ساله داری توهین میکنی . بلکم بیشتر . زورت میرسه . پول داری . زور داری . آدم داری . آدم پر زور داری . تو خودت توهین مجسمی پدر . یه امشبه رو بذار بخوابیم پدر . تو که خودت اهانتی . عین اهانتی . اهانت مسلمی . تو خودت توهینی . تو خودت اصل اهانتی . تو خودت نمره ی ...

برو  پدر . برو رد کارت پدر جان . بذار بگیرم بخوابم . بذار کپه مونو بذاریم و بخوابیم . بذا ...

آخ بذا امشب بخوابم ... بذا امشب بخوابم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:4  توسط کیقباد  | 

زندگی دلبخواه !


شاهرخ مسکوب که به روایتی معیار روشنفکری ی وطنی است تا حدود زیادی ، جایی گفته یا نوشته است - مطلب حسن کامشاد در مهرنامه اردیبهشت - آنطور که دلم می خواست زندگی نکردم . زندگی ام جوری نبوده است که دلم می خواسته است . و چیزهایی از این دست .

در همین مطلب آمده است که شاهرخ مسکوب ده دوازده سالی را در فرانسه زندگی کرده است و در عکاسی پسر خواهرش هم کار می کرده است و هم زندگی .

صبح تا ظهر پشت پیشخوان عکاسی به رتق و فتق ! امور مراجعین و مشتریان مشغول بوده است و عصر که می شده است می نشسته است به خواندن و شاید نوشتن . بعد ...

و بعد شب که می شده است ، همانجا  می خوابیده است . همانجا در عکاسی . آنهم در پستو . پستوی عکاسی !

جناب مسکوب اما زندگی از این دلبخواه تر !


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:50  توسط کیقباد  | 

... جهیدن گرفت !

و من ملتی دیدم  عزیز  . ایضا" نجیب . عزیزتر از آنچه که تا همین ده بیست سال پیش به جای ملت ، عزیز بود . چندان عزیز و نجیب که هنوز  سر زد از افق پخش نشده بود ، جهیدن گرفت . جهیده بود !

مارش ابتدائی سرود  که شروع شده بود و هنوز مهر خاوران نه از افق که از هیچ کجا سر نزده بود که  ملت عزیز از جا جهیده بود . چونان فنر !

ثانیه اول سرود هنوز نگذشته بود حتی که ملت عزیز جهیدن گرفت . از جا بجهید چون فنر و راست بایستاد . سیخ . همه ردیف ها . صندلی ها . بی هیچ اکراهی و بی هیچ اجباری .  بی هیچ پاسبان و آژانی که به قاعده چهل سال پیش در سالن ها گمارده شده باشند ، چنانکه گویند . ما که ندیدیم . شنیده ایم فقط . و شنیدن کی بود مانند دیدن . شنیده ایم که نا ایستاده به احترام  سرود را ، پاسبان می گرفت و لت و کوب می کرد و کت بسته می برد به کمیته ضد خرابکاری مثلا !

دیگر اما حاجت هیچ آژان و پاسبانی نیست دیگر . که ملت عزیز خودش می ایستد . تا آخر . تا به آخر . آخر سرود طبعن !

بی هیچ خستگی  . بی  هیچ این پا و آن پا کردنی .  همه از جای جهیده و ایستاده به احترام . احترام سرود . استوار . شق و رق . راست . همچو راست قامتان جاودانه ی تاریخ !

و تا فرو ننشست ، تا که سرود ، تا ته فرو ننشست ، هیچ کس آرام نگرفت و بر جای ننشست . توضیح ضروری و  از سر ترس آنکه یعنی تا سرود به آخر نرسید و تا به آخر خوانده نشد ، ملت عزیز و نجیب همچنان ایستاده بود و هیچ بر جای  ننشست .

**

و ملت عزیز و ایضا" ملت نجیب ، چون کنسرت بچه ها به پایان رسید و عزم بازگشت به خانه نمود ، لختی به زیر سایه درختان تنومند فرهنگسرای نیاوران بایستاد و به گپ و گفت و خداحافظی با یکدیگر پرداخت . 

و حرف هاشان همه رفتن بود . حرفشان همه این ملت از رفتن بود . رفتن بود و رفتن .  نماندن . و برخی که تازه آمده بودند گویا ، همه پشیمان ز آمدن . پشیمان ز آمدن و  ماندن !

و این ملت عزیز و ایضا" نجیب ، که مهر خاوران هنوز از افق سر نزده بر جای چون فنر جهید و بایستاد  ایستادنی و احترام گذارد گذاردنی ، اینک اما سودایی دگر داشت . سودای جایی دگر داشت . جایی به جز  اینجا . هر جا به جز اینجا . جایی که اینجا نباشد . و اگر بشود البته  جایی که آنجا باشد . کانادا باشد !

***

و آی ملت عزیز ، نجیب ، آنجا که می روید آیا سرودی هست آیا ؟ جهیدن را فنر وار و فنر آسا سرودی هست آیا؟!

سرودی هست آیا تا اگر دل تنگ گردیدید و چون اندر غم غربت بگرییدید، شما را گر که دل هاتان هوای این جهیدن ها نمود آنجا ، سرودی هست آنجا ؟ زبهر این جهیدن های برق آسا سرودی هست آیا ؟

***

از نثر مسجع و وزن و قوافی بگذریم و دعا کنیم باشد . خدا کند ملکه حکم کرده باشد آنجا نیز سرود پخش شود . کانادا نیز سرود باشد و امکان جهیدن باشد . همچو فنر . فنروار !

خدا کند فکری شده باشد به حال این ملت عزیز . به حال جهیدن هاشان . جهیدن های فنر وارشان .خدا کند  سرودی باشد . خدا کند بروند . ما که بخیل نیستیم . بروند . چه با جهش و چه بی جهش ، دست حق به همراه شان !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:10  توسط کیقباد  | 

قشنگ ترین گریه مردانه !


گریه اگر زنانه مردانه دارد که دارد ، اگر بی تاثیر و با تاثیر دارد که دارد ، اما مگر گریه قشنگ و زشت هم دارد ؟! 

دارد . گریه قشنگ و زشت هم دارد . مثل همه پدیده های عالم . زشت . زیبا . خوب . بد . زشت !

قشنگ ترین گریه مردانه را در یک فیلم دیده ام . اما نه در فیلم هندی  . اگر چه فیلم هندی پر است از گریه . گریه های زنانه و مردانه . گریه هایی که قرار است تماشاچی را بگریاند !

که می گریاند . می خنداتد . می رقصاند . فیلم هندی است  دیگر . پر است از رقص و خنده و گریه . تماشاگر را در آن واحد می خنداند . می رقصاند . می گریاند . و چه خوب وظیفه اش را انجام می دهد . می داد !

می داد . چرا که مدتهاست  دیگر فیلم هندی ندیده ام  . شعله آخرین فیلم هندی برای من . سی و دو سه سال پیش . سال 59  شاید . آنهم در سینما . یکی از سینماهای شیراز . با بسنتی و رقص بسنتی . بدون ذره ای سانسور . که هنوز سینما ، سینما بود هنوز !

قشنگ ترین گریه مردانه را  اما نه در فیلم هندی  یا  هیچ فیلم خارجی دیگر ، که در یک فیلم ایرانی دیده ام . یک فیلم ایرانی ایرانی . فیلمی از  مسعود کیمیایی !

آنهم نه در فیلم گوزنها و آنجایی که بهروز وثوقی در مجلس عرق خوری با فرامرز قریبیان می گوید  وقتی گریه م  میگیره حس می کنم هنوز زنده ام ، که در فیلم دندان مار . فیلمی که به گفته بسیاری تنها فیلم بعد از انقلاب مسعود کیمیایی است !

قشنگ ترین گریه مردانه در این فیلم  آنجاست که جلال مقدم مرده است و دوستش فرامرز صدیقی وقتی از راه می رسد ، جلال مقدم را در آمبولانس گذاشته اند .

و فرامرز صدیقی گریه ای می کند . گریه ای مردانه . قشنگ ترین گریه مردانه !


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:1  توسط کیقباد  | 

سیمین و یاسمین و سارا !


بنظرم سارا خوئینی ها شبیه  یاسمین لوی  باشد . اما جوانتر و  لاغرتر .  سیمین غانم اما به یاسمین لوی شبیه تر است . اگر چه مسن تر و چاق تر . خوشگل تر است ، اما به ایام جوانی . سیمین غانم می توانست صدایی شبیه یاسمین لوی داشته باشد . مثل او بخواند . مخصوصا" حالا  . این زمان !

سارا خواننده نیست . شاید می تواست  باشد . اگر اینجا نبود و اگر کار می کرد و اگر می خواست شاید بود . اما اگر می خواست مثل یاسمین لوی بخواند ، باید که نترسد اگر کسی با ترانه هایش نرقصد . مثل بیشتر زنان خواننده ی  وطنی که با ترانه هاشان باید رقصید فقط . آنهم الکی !

غمی به دل بایدش . اگر نه غم عالم و آدم ، که حتی غم خودش . اندکی غمش باید  . تا غم بسراید . غمگین بخواند . چنانکه یاسمین لوی . سارا خوئینی ها اما چهره اش شبیه یاسمین لوی است فقط !

سیمین غانم صدای خوبی دارد . و صورتی شبیه یاسمین لوی . صدایی بم دارد . که صدای زن اگر بم نباشد ، وقتی که اوج می گیرد ، نازک می شود . جیغ می شود . جیغ جیغو می شود . سیمین غانم اما  صدایش آنقدر بم است که وقتی اوج می گیرد ، نازک نمی شود . جیغ نمی شود . صدای نازک اما صدای غم نیست انگار !

صدای غم ، بم است . خسته است . صدای غم گرفته است . غم ، صدای خش دارد . صدای غم ، خش دارد . صدای غم ، مردانه اش زیاد است . غم ، صدای زنانه ندارد انگار . غم ، صدای مردانه بیشتر دارد انگار !

زن آیا که غم ندارد ؟ که هیچ زنی به دل اما غمی ندارد ؟ دل سوخته ای ندارد که صدای خسته ایی ندارد ؟!  که صدایی گرفته و دود اندود ، مه آلود ، ندارد ؟!

از پس اینهمه غم ، اینهمه درد ، اینهم رنج و ستم ، هنوز چرا زنی صداش خش  ندارد . زنی هنوز چرا صدای خش دار ندارد . چرا هنوز در این ملک صدایی شبیه یاسمین لوی وجود ندارد . دیار غم آیا  زنی به غمگنی ی یاسمین لوی ندارد !

نه ندارد !  زنی هنوز با صدای بم ، صدای خسته و خش دار ، با صدایی گرفته و غم دار ، هنوز نخوانده غم  را . هنوز نسروده است غم عالم را . غم آدم را . اندکی حتی غم خود را . 

نه ندارد . زن غم دار ندارد این دیار . محنت کش و ستمدیده شاید . اما زن غمدار ندارد این دیار . کم دارد . در این سرای بی کسی ، حلقه به در نزد کسی ، در این دیار درد و رنج ، اگر چه مرد چاووشی ، دریغ و درد از یکی ، یکی زنان چاووشی ! 

سیمین غانم اما می توانست یاسمین لوی باشد . اما نشد . نخواست . شاید که غم نداشت . شاید که غم ، کم داشت . شاید غم کنسرت داشت . شاید اگر غم داشت ، کنسرت مخصوص بانوان نداشت !

سارا خوئینی ها و سیمین غانم و کنسرت مخصوص بانوان به کنار . صحبت از سیمین و سارا نیست . صحبت از یاس است اینجا . یاسمین ، عشق است اینجا !

یاسمین لوی که دارد ترانه ی سیمین غانم را می خواند . گل گلدون را می خواند . اما نه همه اش را . یک خطش را . فقط یکی دو خطش را . همان جا که صدا اوج می گیرد . همان جا که صدا بلند می شود . فریاد می شود :

آسمون  آبی میشه ، اما گل خورشید ، رو شاخه های بید ، دلش میگیره 

دره مهتابی میشه ، اما گل مهتاب ، از برکه های آب ، بالا نمیره  !

همین . همین را می خواند . همین جا را فقط  . یاسمین لوی فقط همین را می خواند . جایی که صدا اوج می گیرد . بلند می شود . جایی که صدا فریاد می شود ...

آسمون آبی میشه  ...

یاسمین لوی می خواند . می خواند و  تکرار می کند . فقط همین را می خواند . بلند . خش دار . ضجه دار . ناله وار . بلند ... بلند .... یاسمین لوی وار :

... اما گل خورشید ، رو شاخه های بید ، دلش میگیره ...

دره مهتابی میشه ، اما گل مهتاب ، از برکه های آب ، بالا نمیره ...

یاسمین لوی فقط همین دو خط را  می خواند . همین جا که صدا اوج می گیرد .  صدا فریاد می شود . با صدایی خسته و گرفته می خواند . بلند و  خش دار ... ضجه دار ... ناله وار ... یاسمین لوی وار !


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:51  توسط کیقباد  | 

همت جلال دار که جلال همتی !


یک روز خواهد رسید و شاید یک شب ، که ترانه های جلال همتی را بگذارند مردم و با ترانه های جلال همتی چنان برقصند میانه ی میدان که رقصی چنان میانه ی میدانم آرزوست !

مردمان پنجاه سال به بالا  اما ، رقص کنند و  بگریند !

جوان ترها با تعجب به رقص بزرگسالان و گریستن شان نگاه کنند و  هیچ تعجب نکنند !

که جوان ترها نیز می دانند رقصیدن با ترانه های جلال همتی  توام با گریه است !

رقصیدن و گریستن . توامان . برای مردمان پنجاه سال به بالا . برای مردمان سالخورده . آنان که هزار سال ترانه های جلال همتی را اینجا و آنجا شنیدند و دلشان خواست  که برقصند اما  نرقصیدند . نتوانستند !

جوان ترها اما  نم اشکی نیز به چشم آورده اند خودشان . که  نیک می دانند اگر چه با ترانه های بسیاری می شود رقصید ، اما با هر ترانه ای نمی شود رقصید !

با جلال همتی اما ، هم می شود رقصید و هم مي شود گریست . توامان !


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:7  توسط کیقباد  | 

ذغال و شستن ظرف و باقی قضایا !


جایی نوشته بود  بهترین زمان فارغ البالی و بیخیالی زمان ظرف شستن است . یعنی که هنگام شستن ظرف حواس آدم معطوف افکار منفی نیست . نمی شود . نمی شود که ظرف شست و افکار پریشان داشت . متناقض است  این دو  . و جمع نقیضین محال است !

یعنی که می شود همزمان با انجام کارهایی مثل آشپزی و یا شستن لباس و کارهایی از این دست ، ناراحت بود ، اشک ریخت ، دپرس بود و ... اما به وقت شستن ظرف نه . ظرف شستن را حکایتی دگر است . حکایتی سوای حکایتهای دیگر .

تا چه حد درست است این حرف ، نمی دانم . بایدش از اهل فن پرسید . نه همچو منی که گهگاه چند ظرفکی را شسته و می شوبم !

***

همانگونه که استحضار دارید و شاید ندارید ، چند سالی است که زندگی دوگانه دارم . چیزی مثل سیاست دوگانه ی پنج بعلاوه ی یک مثلا .  زندگانی ی دوگانه . چندانکه گاهی باید ظرفها را خودم بشویم . یعنی جمع نقیضین . نقیضینی که جمعش محال نیست البته . اگرچه گاهی خیلی هایی که زندگی ی یک گانه ایی دارند  نیز  مجبور به شستن ظرفند . مجبور که چه عرض کنم . داوطلبانه . کمک به همسر و اینها . بعد هم مگر ظرف شستن زن و مرد دارد؟ پس چه شد مثلا این روشنفکری ی کوفتی تان ؟ همه اش ادعا بود فقط ؟ ای هوار . ای داد ... !

باری . دو سال پیش بود به گمانم که دستم شکست و دست شکسته چون وبال گردن شد ، ناچار به استفاده از ماشین ظرفشویی شدم . قبل از آن اما ظرف چندانی نبود که برای شستنش نیاز به ماشین باشد . این چند تکه ظرف را نیز بی هیچ گشاد بازی و البته با گشاده رویی می شستم و دم بر نمی آوردم که چه زمانی برای فراغ بالی به از زمان شستن ظرف . آنهم با دست . آنهم بدون دستکش !

استفاده از ماشین ظرفشویی اما چندان دوام نیافت . دست شکسته چون خوب شد دوباره ظرفها را با دست شسته و می شویم . برای چهار عدد کاسه بشقاب که نمی شود ماشین ظرفشویی براه انداخت که . و اگر بخواهی صبر کنی تا ظرف کثیف جمع گردد و به قاعده ی ماشین ظرفشویی بشود ، باید که چند روزی بگذرد و و چون بگذرد ، حکما" سینک ظرفشویی را گند برمی دارد و  چون چنین شود ، چنان شود که افتد و دانی !

فلذا چه کاری است  خب ؟ و یا اینکه چه کاری است اصلا ؟  دستمان که نشکسته است که . چلاق که نشده است . زمهریر زمهریر که نشده است هنوز ! . خب بر می داریم و این چهار تکه ظرف را با همین دستان خودمان می شوییم دیگر . 

چون چنین شد و  دست شکسته چون خوب بشد ، دوباره شروع کردیم به شستن ظرف . آنهم با دست . آنهم بدون دستکش !

***

امروز  اما مورد عجیبی پیش آمد . عجیب تر از مورد عجیب آقای بنجامین . و آن این بود که به هنگام کباب و در کنار منقل کباب ، وقتی که با دست چپ انبر را برداشته و  ایضا" با انبر ذغالی برداشته و خواستم سیگاری بگیرانم ، یعنی روشن کنم ، ناگهان پشه ای از راه برسید و عدل بنشست بر روی صورتم . چندانکه بقول قدما : پشه نشست رو گوشم ، به خیالش من گوگوشم !

باری . پشه چون نشست ، بلافاصله اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیکم به کار اوفتاد و خواستم که پشه را از صورت خود برانم . دست چپم - برای اولین بار در عمرم خواسته بودم با دست چپ کاری انجام دهم -  حاوی انبر بود . انبری که حاوی ذغال بود . ذغالی که حاوی آتش بود . که خود آتش بود . آتشی سرخ . سوزان !

مانده بود دست راستم که از هفت دنیا آزاد بود . آزاد و رها . پس چندانکه رسم آزادگان جهان است ، دست راستم را از این عمل شنیع پشه ، غیرت به جوش آمد و بی هیچ  مکث و بی هیچ پرس و سئوال و  بی هیچ ملاحظه و محافظه کاری که اقتضای سن و سال میانسالان است  - ملاحظه ی جان و مال و خان و مان البته -  خواست که ایثار کند و پشه را دور کند . حاصل اما ...

حاصل اینهمه شهامت و شجاعت و فتوت و جوانمردی دست راست اما دور شدن پشه بود و سوختن دست . بلال شدن دست راست . دست فداکار . پطروس . ریز علی . دهقان فداکار . بهروز . فردین . جوانمرد قصاب و امثالهم !

بیچاره دست راست که پشه را پرانده بود اما خودش نیز خورده بود به ذغال و ذغال سرخ و سوزان سر انبر را  مثل  یاقوت سرخ و ایضا" همچو چشم خروس قرمز بود و سرخ فام ، به مثابه معشوقی جان ،  چنان به بر گرفته بود که خود را بسوخت و ما را بسوخت نیز هم .

چندانکه آه از نهاد ما برخاست که ای وای . وای . سوختم . سوختم از آتش حبه ذغال ، الغیاث ای مسلمین و مسلمات ، الغیاث ! 

و چون اوضاع بدین منوال گشت ، پشه از یک سو و انبر از آنسو و ذغال از اینسو و من نمی دانم خود به کدام سو روان گشتیم . که اوضاع سخت سوزان بود !

***

آری اینچنین بود برادر . و امشب چونکه خواستم همین چند تکه ظرف را بشویم ، مواجه شدم با دستی سوخته که از ناحیه ی دو سه جا تاول زده و کباب شده بود . پس به ناچار متوسل شدم به دستکشی آویزان شده بر کابینت .  و انکشف اولا" که دو دست  اندازه ی یکدیگر  نیست ، چرا که دستکش ها اگر چه سایزش یکی است اما دست راست درون آن بیتابی می کرد و آرام نمی گرفت ولی دست چپ  راحت و آسوده در آن جای گرفته بود . سهل است که وول وول هم می خورد !

ثانیا" انکشف که دستکش اگر چه بوقت شستن ظرف مانع از خرابی ی دست می شود اما مانع شسته شدن ظرف نیز می گردد . یعنی که چنانکه باید و شاید ظرف را پاک و پاکیزه نمی کند .  درست و درمان نمی شوید . سمبل می کند . ماست مالی می کند . یعنی که شستم . اما دروغ می گوید . نشسته است لاکردار!  

ثالثا" انکشف یعنی که بر ما معلوم و مشخص گردید خدا بیامرزد پدر مخترع ماشین ظرفشویی را . حتی ببخشد و بیامرزد خودش را و پدرش را . و با خوبان عالم محشور بدارد آنها را . هم پدر را و هم پسر را . و حتی پدر مخترع دستکش را ! 

دستان زمخت ما و امثال ما هیچ . اما اگر ایشان نبودند و اختراع شان نبود ، اگر ماشین ظرفشویی و ایضا" دستکش نبود ، هر آینه معلوم نبود چه بر سر دستان نازنین خوبان عالم آمده بود تا بحال !

دیگر چطور کسی می توانست بگوید دستت را به من بده . دستانت را به من بده ... 

بگذریم . و اما رابعا" . نه ، رابعا" ندارد دیگر . بجای رابعا" شما فقط تصور کنید خوبان عالم را . نه همه شان را . یکی شان را . یکی از خوبان عالم را که دارد ظرف می شوید . آنهم یک کوه ظرف کل و کثیف تلمبار شده در سینک ظرفشویی را .  آنهم با دست . دستان نازنین . آنهم بدون دستکش !

چه شود !

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:9  توسط کیقباد  |