جایی نوشته بود بهترین زمان فارغ البالی و بیخیالی زمان ظرف شستن است . یعنی که هنگام شستن ظرف حواس آدم معطوف افکار منفی نیست . نمی شود . نمی شود که ظرف شست و افکار پریشان داشت . متناقض است این دو . و جمع نقیضین محال است !
یعنی که می شود همزمان با انجام کارهایی مثل آشپزی و یا شستن لباس و کارهایی از این دست ، ناراحت بود ، اشک ریخت ، دپرس بود و ... اما به وقت شستن ظرف نه . ظرف شستن را حکایتی دگر است . حکایتی سوای حکایتهای دیگر .
تا چه حد درست است این حرف ، نمی دانم . بایدش از اهل فن پرسید . نه همچو منی که گهگاه چند ظرفکی را شسته و می شوبم !
***
همانگونه که استحضار دارید و شاید ندارید ، چند سالی است که زندگی دوگانه دارم . چیزی مثل سیاست دوگانه ی پنج بعلاوه ی یک مثلا . زندگانی ی دوگانه . چندانکه گاهی باید ظرفها را خودم بشویم . یعنی جمع نقیضین . نقیضینی که جمعش محال نیست البته . اگرچه گاهی خیلی هایی که زندگی ی یک گانه ایی دارند نیز مجبور به شستن ظرفند . مجبور که چه عرض کنم . داوطلبانه . کمک به همسر و اینها . بعد هم مگر ظرف شستن زن و مرد دارد؟ پس چه شد مثلا این روشنفکری ی کوفتی تان ؟ همه اش ادعا بود فقط ؟ ای هوار . ای داد ... !
باری . دو سال پیش بود به گمانم که دستم شکست و دست شکسته چون وبال گردن شد ، ناچار به استفاده از ماشین ظرفشویی شدم . قبل از آن اما ظرف چندانی نبود که برای شستنش نیاز به ماشین باشد . این چند تکه ظرف را نیز بی هیچ گشاد بازی و البته با گشاده رویی می شستم و دم بر نمی آوردم که چه زمانی برای فراغ بالی به از زمان شستن ظرف . آنهم با دست . آنهم بدون دستکش !
استفاده از ماشین ظرفشویی اما چندان دوام نیافت . دست شکسته چون خوب شد دوباره ظرفها را با دست شسته و می شویم . برای چهار عدد کاسه بشقاب که نمی شود ماشین ظرفشویی براه انداخت که . و اگر بخواهی صبر کنی تا ظرف کثیف جمع گردد و به قاعده ی ماشین ظرفشویی بشود ، باید که چند روزی بگذرد و و چون بگذرد ، حکما" سینک ظرفشویی را گند برمی دارد و چون چنین شود ، چنان شود که افتد و دانی !
فلذا چه کاری است خب ؟ و یا اینکه چه کاری است اصلا ؟ دستمان که نشکسته است که . چلاق که نشده است . زمهریر زمهریر که نشده است هنوز ! . خب بر می داریم و این چهار تکه ظرف را با همین دستان خودمان می شوییم دیگر .
چون چنین شد و دست شکسته چون خوب بشد ، دوباره شروع کردیم به شستن ظرف . آنهم با دست . آنهم بدون دستکش !
***
امروز اما مورد عجیبی پیش آمد . عجیب تر از مورد عجیب آقای بنجامین . و آن این بود که به هنگام کباب و در کنار منقل کباب ، وقتی که با دست چپ انبر را برداشته و ایضا" با انبر ذغالی برداشته و خواستم سیگاری بگیرانم ، یعنی روشن کنم ، ناگهان پشه ای از راه برسید و عدل بنشست بر روی صورتم . چندانکه بقول قدما : پشه نشست رو گوشم ، به خیالش من گوگوشم !
باری . پشه چون نشست ، بلافاصله اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیکم به کار اوفتاد و خواستم که پشه را از صورت خود برانم . دست چپم - برای اولین بار در عمرم خواسته بودم با دست چپ کاری انجام دهم - حاوی انبر بود . انبری که حاوی ذغال بود . ذغالی که حاوی آتش بود . که خود آتش بود . آتشی سرخ . سوزان !
مانده بود دست راستم که از هفت دنیا آزاد بود . آزاد و رها . پس چندانکه رسم آزادگان جهان است ، دست راستم را از این عمل شنیع پشه ، غیرت به جوش آمد و بی هیچ مکث و بی هیچ پرس و سئوال و بی هیچ ملاحظه و محافظه کاری که اقتضای سن و سال میانسالان است - ملاحظه ی جان و مال و خان و مان البته - خواست که ایثار کند و پشه را دور کند . حاصل اما ...
حاصل اینهمه شهامت و شجاعت و فتوت و جوانمردی دست راست اما دور شدن پشه بود و سوختن دست . بلال شدن دست راست . دست فداکار . پطروس . ریز علی . دهقان فداکار . بهروز . فردین . جوانمرد قصاب و امثالهم !
بیچاره دست راست که پشه را پرانده بود اما خودش نیز خورده بود به ذغال و ذغال سرخ و سوزان سر انبر را مثل یاقوت سرخ و ایضا" همچو چشم خروس قرمز بود و سرخ فام ، به مثابه معشوقی جان ، چنان به بر گرفته بود که خود را بسوخت و ما را بسوخت نیز هم .
چندانکه آه از نهاد ما برخاست که ای وای . وای . سوختم . سوختم از آتش حبه ذغال ، الغیاث ای مسلمین و مسلمات ، الغیاث !
و چون اوضاع بدین منوال گشت ، پشه از یک سو و انبر از آنسو و ذغال از اینسو و من نمی دانم خود به کدام سو روان گشتیم . که اوضاع سخت سوزان بود !
***
آری اینچنین بود برادر . و امشب چونکه خواستم همین چند تکه ظرف را بشویم ، مواجه شدم با دستی سوخته که از ناحیه ی دو سه جا تاول زده و کباب شده بود . پس به ناچار متوسل شدم به دستکشی آویزان شده بر کابینت . و انکشف اولا" که دو دست اندازه ی یکدیگر نیست ، چرا که دستکش ها اگر چه سایزش یکی است اما دست راست درون آن بیتابی می کرد و آرام نمی گرفت ولی دست چپ راحت و آسوده در آن جای گرفته بود . سهل است که وول وول هم می خورد !
ثانیا" انکشف که دستکش اگر چه بوقت شستن ظرف مانع از خرابی ی دست می شود اما مانع شسته شدن ظرف نیز می گردد . یعنی که چنانکه باید و شاید ظرف را پاک و پاکیزه نمی کند . درست و درمان نمی شوید . سمبل می کند . ماست مالی می کند . یعنی که شستم . اما دروغ می گوید . نشسته است لاکردار!
ثالثا" انکشف یعنی که بر ما معلوم و مشخص گردید خدا بیامرزد پدر مخترع ماشین ظرفشویی را . حتی ببخشد و بیامرزد خودش را و پدرش را . و با خوبان عالم محشور بدارد آنها را . هم پدر را و هم پسر را . و حتی پدر مخترع دستکش را !
دستان زمخت ما و امثال ما هیچ . اما اگر ایشان نبودند و اختراع شان نبود ، اگر ماشین ظرفشویی و ایضا" دستکش نبود ، هر آینه معلوم نبود چه بر سر دستان نازنین خوبان عالم آمده بود تا بحال !
دیگر چطور کسی می توانست بگوید دستت را به من بده . دستانت را به من بده ...
بگذریم . و اما رابعا" . نه ، رابعا" ندارد دیگر . بجای رابعا" شما فقط تصور کنید خوبان عالم را . نه همه شان را . یکی شان را . یکی از خوبان عالم را که دارد ظرف می شوید . آنهم یک کوه ظرف کل و کثیف تلمبار شده در سینک ظرفشویی را . آنهم با دست . دستان نازنین . آنهم بدون دستکش !
چه شود !